تبليغاتX
بی تو تنهاییم را چه کنم . . .

بی تو تنهاییم را چه کنم . . .

از تنهایی بی حد این روزها دلگیرم


سلام امیدورام این روزا شما هم بهاری باشید

 

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟


  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 18:54 توسط من وپارسا |


بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

حصارخاموشی
سکوت
سکوت
سکوت
تنها کلام تو...


سکوت
سکوت
سکوت
تنها جواب من...


سالهاست
معنا می کنیم این سکوت را
آنچه می آزارد تو را و مرا
تا به چند
از پس اشعار بلند
ما به هم عشق بورزیم؟
ما زهم مهربخواهیم؟
آخراین دوکلام عاشقانه
تا چه حد دشواراست


که بجای گفتنش
فلسفه ها می با فیم
می رسد به لبهامان و
جاری نمی شود
گویی از ترس
به ناگه می رمد


مبادا غرورمان بشکند
رد پای عشق برآن بماند
تا ابد پتکی شود بر سرمان
این عشقیست که ازآن دم می زنیم


***
آری غرور قاضی باشد
عشق متهم است و
محکوم به خاموشی
برای همیشه
تا ابد
وچه سخت است
زنده ماندن
در حصار خاموشی...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 2:39 توسط من وپارسا |


 

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
 یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
 یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
 حالا لخجه ام سبز شده
 و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
 هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
 چرا سبز می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود ؟
 می خواهم بروم برای ایینه گریه کنم
 گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می ایند
 و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از ایینه می پرسیدی
 بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
 و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
 روی کدام انگشتم بود
 باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
 باز ایینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
 حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
 و با بونه و بوسه سبز می شود
 چه قدر آواز ، کف گلویم
 چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
 به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
 دیگر نه بی قراری من و کلمه
 و نه بی تفاوتی کسی که تویی
 اهمیت دارد
نه لب بی تبسم دی ماه
 نه سکوت بی روزن این جمعه
 فقط بگذار ببوسمت
 نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
 و چه قدر قمری ، کف دستم
 اگر دی ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
 چون خواب دیده ام زمستان نوزاد آغوش من بزرگ می شود
 صدای ساز می اید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
 نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
 اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
 هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
 هم از مرگ عنکبوت ماده
 و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
 از همان وقتی که سبز می پوشم می ترسم
 از همان وقتی که سبز می نوشم می ترسم
 و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
 و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
 اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
 اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
 به فرض کنار همین شب دیوانه
 رو به پنجره بمیرم
 کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
 اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
 و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
ایینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
 این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
 فقط تو می دانی و من
 بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
 لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
 حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
 آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم و نقطه
مرا ورق بزن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:17 توسط من وپارسا |


در بیکران آسمان به دنبال چشمانت بود

دریغ وافسوس

جلوی چشمانم گم شدی . . .

حالا در به در روی زمین دنبالت می گردم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:52 توسط من وپارسا |


 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:32 توسط من وپارسا |


 

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:8 توسط من وپارسا |


 

کاش اون روزا که با هم بودیم قد لحظه ها رو می دونستیم . . .

 امرزو ۳ساله از رفتنت می کذره

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:13 توسط من وپارسا |



 



Design by : Night Skin